رسول الله (ص) : داناترین مردم کسى است که دانش دیگران را به دانش خود بیفزاید.
یادداشت ها
خبرگزاری حوزه / معرفی کتاب کتاب «الفصوص في علم النحو و تطبيق قواعده على النصوص» به قلم حجت‌الاسلام و المسلمین محمد نادری در آستانه انتشار قرار گرفت. الفصوص با الگوی آموزشی نوین متن‌محور طراحی شده که در آن قواعد نحوی به صورت کاربردی و در بستر متون ...
دکتر مهدی جبرائیلی تبریزی ۱- پس از حادثه کربلا وقتی زن و فرزندان شهدا را، به همراه حضرت زینب(س) به عنوان اسیر نزد عبیدالله بن زیاد بردند، او که خود را پیروز این نبرد می‌دید، برای اینکه زخم زبانی به اهل‌بیت امام حسین‌(ع) بزند، رو به حضرت زینب(س) ک...
در برخی موارد، بدهکار ممکن است با استناد به یک سند رسمی، تعهد خود را نسبت به بدهی پذیرفته باشد. در چنین وضعیتی، امکان مطالبه وجه از طریق اجرای اسناد رسمی ثبت شده به عنوان یکی از راهکارهای وصول مطالبات مطرح است. این فرآیند شامل توقیف ملک یا اموال ...
📚 قال الله تعالی: «لَقَدْ رَضِیَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبَایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ» (فتح/۱۸)  📌 بیعت صرفاً یک پیمان تشریفاتی ناشی از اصول قانون اساسی نیست، بلکه عهدی آگاهانه برای پاسداری از حق، عدالت و مصالح بنیادین ...
این روزها به مناسبت وعده صادق نهایی که امام جدید امت  پایه ریزی فرمود:« ای بنده‌ی صالح خدا... عهد می‌بندیم که انتقام خون پاک شما و همه‌ی شهیدان این دو جنگ را از قاتلین جنایتکار و بی‌آبرو بگیریم [1] » مجامع حقوقی  و مردم در باره تفاوت ای...
شعر= رنگ دورنگی سید محمد مهدی حسینی وفامهر وطن سوخت. من دیدم... آن که می‌خندید. خنده‌ی او، بر جنازه‌ی قائد، به جای اشک... به جای سوگ او شاد بود... وقتی زنگ تفریح کودکان میناب «سرخ» شد. سرخی خون، در میانه‌ی کیف‌های کوچک. لعنت...
‌ شعر =سرخ‌ترین زنگ تفریح  سید محمد مهدی حسینی وفامهر  آتشی در وطن افتاد و من، آن سایه‌ی شوم را دیدم که بر ویرانه‌ها می‌رقصید. چگونه توانست بخندد؟ آن زمان که قائد، بال‌هایش را با خون شست و رفت... او خندید. چگونه توانست شاد شود...
شعر = نفرین بر خنده‌ی سنگی  سید محمد مهدی حسینی وفامهر  وطن سوخت... و من در میانه‌ی دود و آتش، آن «وطن‌فروش» را دیدم آن که در لبخندش، بوی خیانت می‌داد. نفرین بر او... که بر شهادت قائد، خنده‌ای به لب داشت. نفرین بر او... که شادی‌اش را...
شعر= شنبه‌ی آسمانی سید محمد مهدی حسینی وفامهر یک هفته پیش از آن روز ستایش، با لبخندی از جنس نور، به مادر گفت: «مامان، شنبه... شنبه می‌رویم پیش رهبر!» مادر، با تعجبی که بوی زمین می‌داد، گفت: «دخترم، همچین چیزی ممکن نیست!» اما ستایش، ...